قاعدهمندان روح، گوشهنشینان دلبیهمه در خانگان، ما همه از جان دل
ما همه بیمنزلت، ما همه از شأن دورفارغ از اسباب خاک، صاحبِ احسانِ دل
نیست نیکی و بد، نیست وهمِ عددهست در نزد ما حقِّ نریمانِ دل
قافلهی دیر و زود دود شد و قصّه بودهرچه ز خسران و سود هیچ به میزان دل
آتشِ جان کارگر بر همه خلق و بشرروحِ جهان محتضر از دمِ سوزانِ دل
عشق یکی از ازل، تا به ابد در طنینراه یکی و همین، سوی درخشان دل
از شب افسردگان پای کشان و بخوان:هین طربم زنده کن در سحرستان دل
کاخ و عمارت مجو، در ره غارت مپوای شه درویشخو بر شو به دیوان دل
ساعت بزم است و می از ره بالا رسیدانچه که حالا رسید نوش به پیمان دل
خلق به قربان شاه، شاه به قربان جاههم شه و هم خلق و جاه هر سه به قربان دل
گفت برون از تن آ، برجه و سوی من آ چون که گذشتی شبی از در و دژبان دل
حلمی از آن راه شد تا که به درگاه شد ای بس از آن راه تا چاک و گریبان دل
برچسب: نویسنده: کاوه رستمی تاريخ: شنبه 24 تير 1402 ساعت: 18:46
ای آنکه دانی میروی، در بینشانی میرویبر هیچچیزی بستهای، در بیکرانی میروی
اسباب را وقعی منه! این خوابها را وارهان!برجَسته بر دوش جهان در بیزمانی میروی
چون میفشانی رُستهای، چون مینمایی جُستهایچون میرهانی میرهی، چون میرسانی میروی
بس حقگزاران سالها گمگشتهی تمثالهاتو خاصه در بیصورتی چون بیگمانی میروی
بتراش روی یارها ای از همه بیزارهااین کار، کارِ کارها را چون بدانی میروی
بنواز صوتِ مست را تا بشکند بنبست راجانِ فرازوپست را چون میکشانی میروی
این کودکان گِردِ تو خوش از لایلایی خفتهاندبیدار را پندارکُش چون میدرانی میروی
زیر و زِبَر چون بنگری هر دو به چشم آذریهر دو یکیاند و به جان چون نیک خوانی میروی
حلمی به دِیر اخگران در بزمگاه لامکانچون پارهها از جان خود بس برجهانی میروی
برچسب: نویسنده: کاوه رستمی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1402 ساعت: 17:07